تبليغاتX
asemoon
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
لیگ خلقت

 

 

بدون استراحت

 

رسیدن به نیمه دوم زندگی

 

ودویدن بی انقطاع

 

برای چیرگی بر خویش

 

و مرگ

 

دروازه ای که همیشه باز است

 

در زمینی که به تمامی عرصه خطاست

 

وتو

 

توپی که کاشته می شوی

 

و ضربه پای فراموشی

 

و فرود

 

ان سوی نا کجای خاموشی

 

کنار خط قیامت

 

کسی در سوت خویش می د مد

 

وبال هایش را

 

چنان تکان می دهد

 

که تماشاچیان را باد می برد !

 

**

 

 

پایان بازی  " رفت "!

 

 

شعری از : سید حسن حسینی

|+| نوشته شده توسط man در شنبه 1386/06/31 و ساعت  | 
|+| نوشته شده توسط man در جمعه 1386/06/30 و ساعت  | 
|+| نوشته شده توسط man در جمعه 1386/06/23 و ساعت  | 
|+| نوشته شده توسط man در جمعه 1386/06/23 و ساعت  | 
شهریور شالما
|+| نوشته شده توسط man در جمعه 1386/06/23 و ساعت  | 
برداشت برنج
|+| نوشته شده توسط man در جمعه 1386/06/23 و ساعت  | 
مسیر ظهور
|+| نوشته شده توسط man در سه شنبه 1386/06/06 و ساعت  | 
خوش امدي ..........
|+| نوشته شده توسط man در دوشنبه 1386/06/05 و ساعت  | 
حرم اون بن علی ماسوله اردیبهشت 86
|+| نوشته شده توسط man در شنبه 1386/06/03 و ساعت  | 

 


به نام خدا
سلام
كم كم داريم به نيمه شعبان نزديك ميشيم

و وبلاگم داره يك ساله ميشه

درست اون موقع بود كه تصميم گرفتم اين وبلاگ بسازم

نيمه شعبان شور حال خوبي تو محله ما بود چون يه حسينيه نزديك به ما وجود داشت كه خيلي از جوونا اونجا سر ميزدن نه از اين بچه بسيجيا
از همين عده بيكارا
كه همه جوره با هر مراسمي هستن

و حسابي همه جا رو چراغاني ميكردن و شلوغ ميكردن  

خاطراتي
 از شهريور 85 دارم كه مي خوام همشو تعريف كنم
تا به امروز چيزاي شخصي تو وبم ننوشته بودم

اين بار به خاطر تولد وبم اين كارو ميكنم

يادمه نتيجه كنكورفوق اومد ومن رد شده بودم
افسردگي خيلي بدي گرفته بودم تا 2 ماه شبا نمي تونستم بخوابم فقط سر جام دراز ميكشيدم و زل ميزدم به اسمون 
تا خود اذان صبح


بعضي شبا نمي فهميدم كه ساعتهاست كه دارم به اسمون خيره ميشم و پلك رو هم نذاشتم
وگاهي اوقات هم ميزدم زير گريه كه ديگه بند نمي اومد
 
نتيجه كنكور داداشم اومد واونم رفت يه شهر ديگه و اون يكي داداشمم كه رشت نبود
بعضي اوقات لب پنجره اتاقم  وايميستادم ورد پاهاي داداشم اينا رو تو فكرم ميگذروندم 
من بودم و مامان و بابام دوران سختي بود

تنهايي خيلي بد

تنها دوستمم رفته بوديه شهر ديگه

خلاصه هيچكس نداشتم
تصميم گرفتم تو وبم حرف بزنم ولي اينكار وهم نتونستم ادامه بدم

روزها بود كه از خونه بيرون نمي رفتم مگر به اصرار مامانم

بعضي او قات ميزد به سرم و غروبا تنها ميزدم بيرون

البته به هيچ چيز وهيچ كس توجه نداشتم حتي ويترين مغازه ها رو نميديدم
مثل خلا راه مي رفتم راه مي رفتم

تا خسته ميشدم بر ميگشتم
يه بار يادمه نو خيابون گريم گرفت نميتونستم جلويه اشكامو بگيرم خيلي زشت بود اما دست خودم نبود

خلاصه
بعد يه ترم داداشم تونست بياد دانشگاه نزديك رشت

و    اون روز شيرين ترين روز عمرم بود

باور كردني نيست كه من بهتر شدم
از اين رو به اون رو

بگذريم

نيمه شعبان روز قشنگيه
و قشنگتر ميشه اگه امام بياد

 

و كل جهان از اين همه بيهودگي
و خشونت نجات بده

اين روزا بازم احساس دلتنگي دارم
چون هيچ كار مفيدي تا به امروز نكردم
و فقط نفس كشيدم
نفس

نفسي بي دليل
ميگن زيستن موهبت الهيه اما من با اينهمه روزا و شبا فكر كردن معنيشو نفهميدم

مطمئنا ادم نفهمي هستم

و شايد از ديد شما نا اميد

اما جواب سوالم پيدا نكردم

فلسفه زيستن چيه؟
راه بندگي چيه؟
من كجاي زمين ايستادم؟
و چرا هستم؟

 

 


 

|+| نوشته شده توسط man در جمعه 1386/06/02 و ساعت  | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar