تبليغاتX
asemoon
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
راهی تا خدا
|+| نوشته شده توسط man در چهارشنبه 1385/07/26 و ساعت  | 
ماسوله
|+| نوشته شده توسط man در چهارشنبه 1385/07/26 و ساعت  | 
دل
و چنان بی تابم که دلم میخواهد

  بروم تا سر کوه

  بدوم تا ته دشت

در دلم چیزی هست!!!

|+| نوشته شده توسط man در دوشنبه 1385/07/17 و ساعت  | 
به نام حضرت دوست که هر چه دارم از اوست

 

دیشب باران باریده بود. اسفالت خیس کوچه و نور چراغ برق و سیاهی شب

                                                               

 وقتی که

 

من سحر گاه واز پشت پنجره با درخت سپیدار گذر که همیشه از فرط دلتنگی وتمنا تک تک برگهایش میلرزند

 

 والتماس دیدا ردارند !! درد دل میکردم !

 

...... از گذشت لحظه ها و دلتنگی برای عبور عابرهای گذشته گله میکردند.

 

 

ومن هم یاد قدمهای چند وقت پیش دو عزیز سفر کرده ام  افتادم  ( برادرام)

 

 

   ان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست 

 

  هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

 

                                             "امین ای پروردگار عالمین"
|+| نوشته شده توسط man در پنجشنبه 1385/07/13 و ساعت  | 
به نام عشق

 

 

چند وقت پیش یه فیلم مستند جنگ  به نام زندگی در ارتفاعات رو از تلویزیون میدیدم.

چه زندگی عجیب و سختی بود سربازها سر کوه تو سرما برفها رو اب میکردن به جای اب میخوردن و حموم میکردن....

ارتفاع سنگرشون طوری کوتاه بود که یه ادم سر پا نمی تونست بایسته

 

 

چه فداکاریهایی وچه ادمهایی که از جون خودشون گذشتن برای میهن

برای من...........

من همیشه فکر میکنم چطوری باید به وصییتنامه یک شهید عمل کنم تا

از این همه دین که به گردن من دارند  بیرون بیام؟

 

یه شهید از من می خواد که اسلام زنده نگه دارم

اما من نتونستم خودمو راضی کنم که چادری شم هر چند که حجاب خیلی خوبی دارم!میدونید چرا؟وقتی تصور میکنم که چادر سر کردم وهر کی منو می بینه میگه حتما شیرینی خوره!

 

یه شهید از من میخواد که ایران اباد کنم! وقتی کلمه" اباد " رو میشنوم

یاد نهال می افتم! یه نهال مثل من !که رشد کرد درخت شد اما چه درختی؟

یه درختی که نتونست ثمره ای داشته باشه! با چه عذابی درس خوند که بزرگ بشه! اما الان به درد سایبون شدن هم نمی خوره از بس که خشکیده!!!!!!!!چه طوری اباد کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یا از من میخواد که به خلق خدمت کنم!اما من ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شاید تمام حرفهای من توجیه خودم باشه! اما من واقعا نتونستم عطش دردی که از دیدن تصاویر جنگ دارم خاموش کنم و این سوا ل که چه

کنم تا از شرمندگیشون در بیام؟؟

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط man در شنبه 1385/07/08 و ساعت  | 
ماسوله

|+| نوشته شده توسط man در پنجشنبه 1385/07/06 و ساعت  | 
تنها میان جمع

                

ان که اید ز دست دل به امان

              

             و انکه اید ز دست جان به ستوه

 

گاه سر می نهد به سینه دشت

 

           گاه  رو می کند به دامن کوه

 

تا زند در پناه تنهایی

دست در دامن شکیبایی!

 

 

 

غافل از این بود که تنهایی

 

                 سرنهادن به کوه وصحرا نیست

 

با طبیعت نشستنش هوس است!

 

               چون نکو بنگرند تنها نیست

 

 

ای دل من بسان شمع بسوز!

باز " تنها میان جمع" بسوز!

 

             فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط man در پنجشنبه 1385/07/06 و ساعت  | 
|+| نوشته شده توسط man در سه شنبه 1385/07/04 و ساعت  | 
حکایت

گفت:"ای ابراهیم!چه می کنی در کار معاش؟"

ابراهیم ادهم گفت:"اگرچیزی رسد شکر کنم واگرنرسد صبرکنم"

شفیق گفت:"سگان بلخ هم این کنند,که چون یابند مراعات کنند ودنبال جنبانندواگر نیابند صبر کنند"

ابراهیم گفت:"پس شما چه گونه کنی؟"

گفت:"اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم و اگر نرسد شکر کنیم ."

 

      در ذکر ابوعلی شفیق- تذکره الاولیای عطار

 

|+| نوشته شده توسط man در سه شنبه 1385/07/04 و ساعت  | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar